امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

تولد بهترینم

      

به زندگی مامان زیبا و بابا مهدی خوش اومدی

این‌که آدم چند روز مانده به تولد اولین فرزندش دیوانه نمی‌شود و هنوز عقلش سر جایش است یعنی خداوند او را بسیار قوی آفریده است.
وگرنه تخیل این‌که تا هفته دیگر همه نظم به مرور ساخته شده زندگی‌ات برهم خواهد خورد می‌تواند عقل آدمی را برباید. این‌که تصور کنی شکم به مرور بزرگ شده‌ات یکهو از تنها ساکنش خالی خواهد شد و دیگر تو هستی که باید خیلی جدی‌تر مواظبش باشی.
اینکه با خودتان می‌گویید احتمالاً این آخرین جمعه‌ای است که دوتایی با هم تجربه‌اش می‌کنیم و جمعه آینده معلوم نیست چه‌جوری صبحانه خواهیم بخوریم. این آخرین شنبه‌ای است که … این آخرین‌ یکشنبه‌ای است که … این آخرین دوشنبه‌ای‌است که … که دوتایی با هم تجربه‌اش می‌کنیم.
روزها و ساعت‌های دوتایی بودنتان مقدس می‌شوند.
این آخرین فیلمی است که برای تماشایش به سینما می‌آییم و لازم نیست نگران صبر و
حوصله یک آدم کوچولو باشیم.
این آخرین باری‌است که دوتایی در یک کتابفروشی وقت می‌گذرانیم بدون این‌که بخواهیم مواظب یک کتاب‌خوان کوچک باشیم.
این آخرین باری‌است که دوتایی باهم قدم می‌زنیم و لازم نیست نگران بادهای وقت و بی‌وقت پاییز باشیم.
این آخرین باریاست که جاروبرقی میکشم بدون اینکه نگران برهم خوردن خواب یا آرامش یک انسان کوچک باشم.
و … .
و این بی‌قراری یک وجه دیگر هم دارد.
نمی‌دانی که این گذر یک‌دفعه زمان که تو را در کمتر از یک ساعت و شاید کمی بیشتر از یک تونل نه ماهه به بُعد دیگری از زندگی انتقال می‌دهد خوب است یا بد!
یعنی مطمئنی خوب است‌ها اما نگرانی که نتوانی مدیریتش کنی. خب بلد نیستی.
در این زندگی مشترک هیچ‌وقت یک موجود ?? سانتی کمتر از ? کیلویی برایت مهمتر از خودت و همسرت نبوده که بدانی باید چه‌طور با او کنار بیایی.
موجود بی‌پناهی که اگر خداوند و تو مهربانی‌تان را نثارش نکنید زنده نخواهد ماند.
و همه این‌ها به‌کنار یک فکرهایی هم هست که به تنهایی می‌تواند دیوانه‌ات کند.
اینکه تو خودت خالق شده‌ای!
آفریدگار جهان بُعد خداگونه‌ای از خود را در تو دمیده است.
و این نباید از تو بنده شکرگذارتری بسازد؟
و من این‌روزهای آخر حس دوگانه‌ای از مرگ و زندگی را تجربه می‌کنم.
هردو به من خیلی نزدیک!
مرگ و انتقال از یک بُعد زندگی به بُعد دیگری از زندگی.
و هم‌چو درختی که آشیان موجودات بسیاری است پُرم از آواز فکرها و چلچله‌ها که صبح و شب در من درگذرند.

بیست ماهگیت مبارک

نازنینم بیست ماهه شد و مصادف با این تاریخ آقا امیرحسین خان واسه اولین بار تجربه استخر رفتن رو کسب کرد پسر گلم اولین استخر زندگیش رو در استخر زیتون تجربه کرد و دخترعمه گرامی هم با ما اومدند که از یه لحاظ خیلی خوب بود و کمکم میکرد توهم که اسمش رو هی صدا میزدی به زینب میگی eynab ماشالله هزارماشالله خیلی خوب راه افتادی بهت یاد دادم میگم امام اول تو هم میگی aayah نوشتن زبان شما کودکان هم سخته نمیدونم دارم منظور رو به خواننده میرسونم یا نه به شوهر خالت میگی عباسسسس اگا وامیرطه امیر رضا انگور میگی angah هندونه رو میگی hennen nenah به قاشق میگی ghididah ،به کفش میگی کیشی ،مهر که پیدا میکنی سریع برمیداریو میگی ayah یعنی الله اکبر بعد سریع سجده میر...
6 مرداد 1394

فقط عکس

   امیرحسین و عموش     آقا در سفر شمالش   بازگشت از دید وبازدید عیدانه     شیطنت آقا اخه سه پایه قابلمه مگه وزنه ست بلندش میکنی     دومین سیزده بدر شما     در راه بازگشت به خونه با پسرخاله ها سومین باریست شما آتلیه رفتی     اینم دوتا عکس انتخابی از آتلیه با تیپ عید94   باز برمیگردم ...
31 ارديبهشت 1394

17ماهگیت مبارک

  پسر داشتن حس شیرینیه که من تجربه اش کردم و بارها خدا رو به خاطرش شکر میکنم....دنیای معصوم وکودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده.... وقتی که از همه مرد های زندگیم نا امید میشم و به یه گوشه پناه میبرم، یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه ، نه پدرمه، ونه برادرم. اون تنها عشق زندگی منه که بادستای کوچولوی مردونه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم، با صدای قشنگش توی گوشم میگه : مامان، امروز موهات چقدر قشنگ شده .....   وتوی اون ثانیه هاست که من اوج میگیرم وبا تنها عشق زندگیم از ته دل میخندم....  آره .....تنها عشق زندگی من اون چشمای قشنگ مردونه ست که با نگاهش فریاد میزنه :مامان ...
5 ارديبهشت 1394

مهمونی خونه ی مامانی

خب طبق عادت قبلا ما ، باز رفتیم خونه ی مامانی تا موندگار بشیم اخه باباجون رفته کربلا و ماهم رفتیم اونجا بمونیم هم ببرمت سنجش هم جای خالی باباجون رو پر کنیم غروب یکشنبه دایی مهدی اومد دنبالمون ما هم با کلی بار وبندیل اومدیم خونه ی مامانی وفرداش واسه سنجش بردمت گفت خداروشکر مشکلی نداری و باید یه سال دیگه ببرمت چک بشی این چندروزی که اونجا موندیم خاله هم کلا بالا مونده بود با بچه هاش امیرطه وابسته شناست نمیدونم چون من شما رو باردار بودم امیرطه رو نگه داشتم حسی بین شماست که جالبه توهم با امیرطه انگاری جورتری حالا دیگه نمیدونم اینه علت یا چیز دیگست. بعد مدتها قسمت شد هایپر بریم خود من که خیلی وقت بود نرفته بودم از اون موقعی که رفتم هیتر برقی و...
22 آذر 1393

روز تولد فرا رسید

کمی بهتره از روز قبلشم بگم من با دایی مهدی رفتم بالا تا برم آرایشگاه خودمو خوجل کنم و بابا مهدی میوه ها رو خرید گذاشتیم خونه ی مامانی تا زحمتش رو بکشه بشوره میوه های تولدت پرتغال موز سیب بود که همینجا بگم خیلی زیاد خریده بود بابایی و کلی میوه موند که پخش کردیم اینور اونور،شب هم بابامهدی بردتت حموم صبح روز تولدرفتیم ظروف یکبار مصرف خریدم شلوار شما رو خریدم خریدی بابا مهدی رو کردیم واسه ریسه ی 12 ماهگیت اون بند و گیره ها رو خریدم خلاضه ریزه کاریها رو انجام دادم و کیکتم رفتم دیدم خوشگل شد بود و ساعت 3 رفتیم دنبال خاله و مامانی تا اونارو هم ببریم کمک کنن اونجا رو تزیین کنم کلی فقظ کیک عقب رو اشغال کرده بود و من و خاله به زور جا شده بودیم ...
12 آذر 1393

چند روز قبل تولد

سلام عشقم ببخشید با تاخیر مینویسم خب بهتره واسه یادآوری اون روزا خودمم برگردم به اون روزا واسه یه زمان کوتاه تا خوب همه چیز یادم بیاد من خیلی درگیر انتخاب تم بودم راستشو بخواه دیگه از این تمای تکراری باب انگری و... خوشم نمیاد دوست داشتم چیز متفاوت باشه وشیک وجدید که بلاخره تم قظار توماس رو انتخاب کردم و مشغول طراحیش شدم و اونم چه زمانهایی زمانیکه شما در خواب ناز بودی چون عشقم عاشق لپ تاپی و اصلا و ابدا نمیزاری کار کنم چندشبی بیدار موندم تا6 صبح که بلاخره تموم شد 140تا عکس انتخاب کردم بدم عکاسی اونارو ویرایش کردم تاریخ گذاشتم پایین عکس و بردم دادم چاپ،خلاضه تو پرانتز اینم بگم قراربود تولد شما اول تو خونه برگزار بشه با فامیلای درجه یک...
12 آذر 1393

به به اولین بستنی رو نوش جان کردی

سلام آقا ، گل پسر قند عسل شما واسه اولین بار یه بستنی عروسکی خوردی البته شاید فبلا هم کمی دادم که با طعمش آشنا شی یا به قول قدیمیا موقع خوردن یه چیزی حالا هرچی باشه چون پسربچه زود بومیکشه باید بدیم یه کوچولو هم شده مزه کنی تا حسرت به دل نمونی خخخخخخ حالا نمیدونم درسته یا نه درکل تو با مزش آشنا بودی اما این سری فرق داره چون دیگه 10 ماه رو تموم کردی و میتونی کاملا با خیال راحت بستنی بخوری البته داخل پرانتز هنوز دو روز مونده الهی که همیشه تو زندگیتم کامت شیرین شیرین باشه عشقممممممم الهی دورت بگردم این عکس شما موقع خوردن بستنی  ...
3 مهر 1393

بعد از مدتها اومدیم

سلام علیکم وای چقدر زود زمان میگذره از ارسال آخرین موضوع کلی زمان گذشته و شما کلی کارای جدید از مدل امیرحسینی میکنی. از کدوم اتفاق ها شروع کنم اووووومممممممممم یادم اومد اول از دندونات بگم که تا الان8 تاشو در اوردی چه خبره تند تند در میاری مگه مسابقه ست هنوز دوقلوها 4تا دندون دارن با اینکه ازت بزرگترن نزدیک به3 ماه ، یک ماهی میشه دور میزنی و در جا360 درجه میچرخی و کار خودت رو اینجوری راه میندازی و گاهی هم میومدی جلو اما واما الان چندروزی میشه اسم جدیدی روت گذاشتم اونم کانگوروست خخخخخ اخه تو مدل کانگورو میپری میری جلو بله درست شنیدی شما نه سینه خیز میزی نه چهار دست وپا بلکه با آقای باسن میری بله شما خخخ فاق ساوی داری عزیز دل مادر،از همه جا ...
2 مهر 1393

6 ماهگیت عزیزم

سلام عشقم عمرم نفسم همه چیزم زمانیکه اینارو میگم اینقدر خوشت میاد و ذوق میکنی و قمبرک یشی صدا در میاری عزیزم اول از سرسری کردنت بگم که تو اخرین روز از ماه اردیبهشت انجامش دادی و یاد گرفتی از دندونت در اوردنت بگم که اول خرداد زد بیرون اول فک پایین سمت راستیت در اومد فرداش سمت چپیش زد بیرون ایناهاش از واکسنت بگم که هزار ماشالله ت باشه اصلا انگار نه انگار واکسنی زدی از شروع قطره اهنت که 7 خرداد بود بگم که اونم خداروشکر میخوری ومنو اذیت نمیکنی منم سریع با مسواک انگشتی مرواریداتو میشورم اون روز با مامانی با ماشین رفتیم بیرون که مامانی واسه هر سه تاتون بلوز خرید از غذاهات بگم که حریره بادوم رو از اول خرداد بهت دادم و اولین سوپت...
27 خرداد 1393